تبليغاتX
ღ رسپينا ღ


ღ رسپينا ღ

 

امروز به اتفاق خواهرچه رفتيدم كلاس واليبال!

خيلي خوش گذشت.

دختر هادي عقيلي هم بود!!!

+

آخر شب قلبم شكست ...

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 23:55 توسط رسپينا| |

 

امروز عصر رفتم پرو لباسم.يه پيراهن و يه بلوز مشكي.

خيلي ناز شدن از نظرم!

اما آخر روزم تلخ شد ...خيلي ...

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:28 توسط رسپينا| |

 

امروز تولد سميه جونم بود،بهش sMs‌دادم كلي،نمي دونم رسيد يا نه!

اما همين جا مي گم:

سمي جونم تفلدت موالك!Balloons

+

كلاس واليبالم هم تقريبا" درست شد!

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 22:11 توسط رسپينا| |

 

امروز خيلي عادي و گرم سپري شد!

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:12 توسط رسپينا| |

 

صبح با مامان بزرگ و خواهرچه رفتيم دفتر امام جمعه براي ثبت نام اعتكاف.

يك دنيا هيجان زده ام.چون سالاي پيش همش تابستون كلاس داشتيم!

منگنه: بچه هاي نمونه دولتي تابستونا هم ميرن مدرسه.

البته سال قبل عروسي پسردايي بابام بود و نتونستم برم.Hippie

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:58 توسط رسپينا| |

 

قشنگ ترين كار امروزم،رفتن به نماز جمعه بود به همراه خواهرچه!

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 18:57 توسط رسپينا| |

 

سام عليكم(لات شديم رفت!)

امروز برو بچس هم رشتم كنكوريدن!

من به دلايل فني و خصوصي نرفتم سر جلسه و فرصتو دادم به جوونا!!

واسه همه ي دوستام و اونايي كه زحمت كشيدن رشته و رتبه ي دلخواهشونو آرزو مي كنم.

 +

امشب شب آرزوهاست.امشب اول آرزوهام خدا رو آرزو مي كنم واسه همه ...

چون:

عشق يعني جز خدا را بي خيال!

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 21:52 توسط رسپينا| |

 

تولد زهره ي عزيزم و مهرآساي نازم رو بهشون مي تبريكم!

امروز يه اتفاق جالب و هيجان انگيز افتاد!

رو به روي خونمون يك آدم از نوع اراذل زندگي مي كنه كه شهره ي شهره نه به عشق ورزيدن بلكه به .....

قضيه از اون جايي شروع شد كه بنده پس از مذاكرات با زهره جونم تصميم گرفتم واسه خوردن كيك و آبميوه هم كه شده برم سر جلسه ي كنكور.اومدم رو ايوون كه به آقاي پدر بگم بره كارتمو بگيره كه ديدم اين آقاي اراذل مي خواست با گوشيش ازم عكس بگيره!

و چشمتون روز بد نبينه،منم كه اگه يه آدم پررو ببينم،كن فيكون ميشم كلا" به ناني گفتم وناني به همراه آقاي پدر رفتن بهش گفتن كه گوشيشو بده.آقاي اراذل كه انواع قسم ها رو عين آبگوشت مي خوره،هول شده و با قسم خوردن مي خواست ثابت كنه كه همچين چيزي نيست.مثل اين كه يادش رفته بود اگرچه بنده عينك مي زنم اما شماره چشمم بالا نيست كه نتونم اون هيكلو در حين ارتكاب جرم ببينم.

وقتي ديدم كه روش زياده و جاي عذرخواهي داره مي گه من دروغ مي گم زنگوليدم به 110و دو عدد مامور محترم آوردم.زنگ زدم 110 طرف با كمال خونسردي ميگه:فكر نكنم از اون فاصله عكس واضح بيفته ها!!منو ميگين اين جوري شدم:گفتم مساله پرروييشه نه عكس و فاصله،مامور مي فرستين يا خودم آدمش كنم؟!كه گفت چشم و بعدش پرسيد:شوهرتون خونست؟!!!گفتم:نه،بابام هست ولي!

بعدش خودم رفتم و تا آقايان مامور تشريف بيارن چنان سرش داد كشيدم و حالشو ريختم تو قوطي كه دهنش وا مونده بود.ناني و آقاي پدر و خواهرچه و مامان بزرگ + تعدادي از همسايه هايي كه خيلي منو مي دوستنWhite Hairباورشون نمي شد اون آدم آروم وقتي مي خواد حال يه پررو رو بگيره،اين مدلي ميشه و تو كف موندنشون نزديك بود كار دستم بده و چشاي گردشون منو وسط دعوا بخندونه كه البته برخلاف 99% اوقات كه به امر شريف خنديدن مشخول مي باشم،نخنديدم و حق آقاي اراذل رو گذاشتم كف دستش!

پ ن 1:مدت ها بود كه دعوام نشده بود با كسي!

پ ن 2:بعد اون دعوا خيلي از خودم راضي هستم!

پ ن 3: از اون روز تا حالا موش شده و همسايه ها كلي از شرش راحتنSigh

(دست رسپينا خانوم درد نكنه)

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:56 توسط رسپينا| |

 

كلي هيجان داشتم واسه پرو لباسام اما يادم رفت برم خياطي!

پ ن: حالا خوبه هيجان داشتم!!

 

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:40 توسط رسپينا| |

 

اولين روز تابستون به صورت كاملا" معمولي سپري شد و

يه روز بيش تر شرمنده ي خدا شدم.

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:34 توسط رسپينا| |


Design By : Night Skin